سلام دوستای خوب خودم

این سوال خیلی برام جالبه دوست دارم جوابتون رو در موردش بدونم

خوشحال میشم جوابتون و به این سوال تو قسمت نظرات بهم بگید..

میسی از محبت همتون

 

اگه خودکارت فقط واسه یک جمله جوهر داشت چی مینوشتی و؟؟ برای کی مینوشتی؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت17:16توسط شیطون بلا | |

دست هایم را رو به آسمان گرفتم و از صمیم قلب برایت دعا کردم، ستاره ای درخشید و پرسید:

این چه دعایی بود که عرش کبریا را لرزاند؟

گفتم: دعای عشق...

ستاره باز درخشید و دوباره پرسید: این دیگر چه جور دعایی است؟

دعایی که هر قلب بی تا بی باید آن را در پیشگاه آفریننده بخواند.دعایی که قلب عاشق را به داشتن

عشق پاک امید می دهد.

ستاره با تردید پرسید: ستاره ها هم می توانند این دعا را بخوانند؟                                

اگر عاشق باشند ، چرا نتوانند؟؟

ستاره کنجکاو شد: عاشق چه کسی؟

عاشق کسی که معنی عشق را به آنها فهمانده، عاشق آن کس که نهال عشق در دلشان کاشته،

عاشق آن کس که می توان بی تابانه عاشقش بود.

ستاره با قاطعیت گفت: ما عاشقیم.

دلیل هم داری؟

بله؛ برای اینکه همه مان میدانیم عشق را چه کسی آفریده و به آن معنا بخشیده و خواست اوست که

عاشق بمانیم.

چه کسی ؟ ستاره با تعجب پرسید: پس چگونه دعا میکردی، وقتی عشق آفرین را نمی شناسی؟

گفتم: من برای خودم دعا کردم و آن کسی که عاشقانه یک دیگر را دوست داریم و هر لحظه آرزو می

کنیم تا خداوند ما را به هم برساند.

 دعا می کنم تا اگر لایق عشق هستم، با هم و در کنار هم، عاشق بمانیم.

ستاره خندید و گفت: عشق تو خیلی کوچکتر و حقیرتر از عشق ماست!

ولی ، خودت گفتی دعای من عرش را لرزاند.

بله، وقتی دعای تو به خاطر عشق نا چیزت عرش را لرزاند، حسابش را بکن که اگر صاحب عشقی بزرگ بودی، چه اتفاقی می افتاد؟

 گمان می کنم درآن صورت، زمین و زمان به هم می ریخت...

با تعجب در حالی که بسیار نگران شده بودم، پرسیدم:

یعنی، من عاشق نیستم؟

چرا؛ عاشق آن کسی نیستی که من عاشقش هستم.

یعنی چه؟ گمان نمی کنم عشقی بزرگ تر از عشق من وجود داشته باشد. من می خواستم به تو درس

 عشق بیاموزم و یادت بدهم که چگونه دعای عشق بخوانی اما انگار تو باید به من یاد بدهی که چگونه

عاشق باشم و عاشق چه کسی؟

ستاره خندید، موجی از شادی در نگاهش درخشید و گفت:

در یک کلام.... خدا

بعد ، در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، دستانم را رو به آسمان گرفتم و یک بار دیگر،

 از نو دعای عشق خواندم

دعایی که ستاره به من آموخت....

 

خدایا: من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری.....

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت20:9توسط شیطون بلا | |

:: Designer:RasulGraph ::